تبليغاتX
عصر شعر

عصر شعر

شعر و ادبیات

صفحه شعر دوشنبه 23 شهریور 88

 

هم بازی واژه ها
نگاهی و نظری بر مجموعه «دیگر هم بازی ات نمی شوم» از «پژمان الماسی نیا»
فریده برازجانی
کتاب «دیگر هم بازی ات نمی شوم» از شاعر جوان «پژمان الماسی نیا» است. این کتاب مزین شده به اشعار کوتاه یا هایکوهای این جوان هنرمند. با توجه به اینکه عصر ما، عصر سرعت و خلاصه نگری و خلاصه اندیشی است و زمانی است که اینترنت جای نامه و پاکت و غیره را گرفته و قلم در نوع خود با فناوری روز پیش می رود، می توان گفت که این شاعر جوان با توجه به تمام نکات فوق، هنرش را ارائه داده است.
«پژمان» در این کتاب گاهی با برف و باران و گاه با درخت و حتی با زمان به مغازله نشسته است:
اتاقم/ اتاقی که دیگر نیامدی/ گرم نفس های آن روز توست.
و یا:
دم رفتن/ آفتاب را هم بردی، انگار.../ حال همه روزهایم/ ابری و بارانی است.
البته با تمام کوتاه سرایی در این کتاب، باز هم اشعاری را می توان دید که هنوز هم می شود خلاصه تر نوشتشان و واژه هایی را کم کرد. مثلاً در همین شعر فوق واژه «انگار» را اگر برداریم هیچ لطمه ای به شعر وارد نمی شود. و یا در شعر زیر نیز کلماتی اگر حذف شوند، شعر بار معنایی بسیار بهتری می گیرد:
در/ خیابان بنفشه شمالی/ خانه داشت/-اما/ لهجه اش/ عطر کیلومترها جنوب/ - می داد-/ مسافر من..
     در شعر فوق، کلمات «بنفشه» و «کیلومترها» اضافه به نظر می آیند و حضورشان از سبکبالی شعر می کاهد.
و یا:
چشمان ات/ قاره سیاه/ آفریقا!/ تن ات/ جنگلی ناشناخته/ زیبا... که «آفریقا» در اینجا زائد است، چرا که «قاره سیاه» خود بیانگر «آفریقا» است.
و یا در شعر دوم این مجموعه، پایانبندی شعر با «تا همیشه...» محدود می شود. در حالی که اگر در «... مثل همیشه» شعر تمام شود، تداوم برای خواننده
تداعی گری می کند.
«پژمان الماسی نیا» در اشعار کوتاه این کتابش در دایره ای به قطره «من» و «تو» گام می زند یعنی ماجرا در فاصله همین دو نقطه اتفاق می افتد حسرتی پویا تمام شعرهای این مجموعه را در خود غرق کرده و انتظار، یکی از ستون های بیانی این شاعر جوان است.
استفاده از اشیاء و همخون شدن با آنها در اشعار «پژمان» بسیار زیباست. آن چنان که در اشعارش همه اشیاء استفاده شده جان دارند و از شعور برخوردارند:
من و تلفن/ هر دو خاموشیم/ روزهاست/ کسی/ صدایی از ما/ نشنیده است.
و یا:
تو رفته ای.../ اما/ گل های سرخ روسری ات/ -تازه-/ امروز/ شکوفه داده اند.
در حقیقت «الماسی نیا» به هر سویی می نگرد، انگار در زاویه نگاهش روحی دمیده می شود و شعوری آن نقطه را پر می کند:
ایستاده ایم/ به انتظار عبور تو/ در ایستگاه اتوبوس/ ما دو تن/ من و سایه ام.
و یا:
در این شهر/ خیابانی هست/ که عصرهای پنجشنبه/ دلم نمی خواهد/ به/ انتها برسد.
    و یا:
لحظه رفتن ات/ زیر باران/ ابر که/ امتداد دارد/ تا همیشه...
شاعر در این کتاب در عین کوتاه سرایی، بازی با کلمات را هم دارد و گاهی بسیار ظریف به طنز هم پهلو می ساید و گاه از ضرب المثل های روزمره نیز بهره می گیرد:
    در میان تمام/ بازی های کودکانه مان/تنها/ «یادم تو را فراموش»/ را/ خوب بلد بودی.
     و یا:
عکس های روزگار جوانی ام را/ پنهان کرده ای/ تا/ از یاد ببری/ که هرگز از یاد نبرده امت/ حیف!/ نمی دانی/ طرحی دور/ از لبخند آن روزهایم/ از منحنی
 چهره ات/ پیداست.
یا:
قطار، آن قدر دیر رسید/ که همه رفتند/ حتی من/ خوب که فکر می کنم/ انتظار باز آمدنت را/ در ایستگاه جا گذاشتم.../
شاعر در پاره ای از شعرهای این دفتر به خیالی بودن معشوق یا بهتر بگویم به ساختار معشوقی موهوم اشاره دارد:
نمی دانم/ کی تمام می شود/ این رنج مدام.../ تو هم که نیستی،/ هیچ گاه نبودی.
آخرین شعر این دفتر، نشانگر رهایی شاعر از انتظار، خیال و... است:
خاکستر خیال ات را/ به دست زخمی باد/ سپردم/ دیروز...
کتاب «دیگر هم بازی ات نمی شوم» حقیقتاً دفتری است که خواننده را به خود می کشاند و جاذبه ای در خور تأمل دارد که نشأت گرفته از دیدگاه تصویری و تغزلی «الماسی نیا» است. «پژمان» با قلم احساس و با تمام شیفتگی، واژه ها را کنار هم گذاشته است. شعرها جوشیدنی اند و نه ساختنی. شاید به همین دلیل است که گاهی کلماتی اضافه را در این دفتر زیبا می بینیم و حس هرس کردن را در ما ایجاد می کند. به طور کلی شعرها از خوب شروع می شوند و به عالی خاتمه
می یابند و این برای سراینده جوان کمی خطرناک است، چون انتظاری که در آینده از این شاعر می رود، پیشرفت لحظه ای است و «پژمان» در دفترهای بعدی اش باید سنگ تمام بگذارد.
من فکر می کنم اگر با همین شور و شوقی که آغاز کرده است ادامه دهد و از دایره «من و تو» کمی فاصله بگیرد هنوز موفق تر خواهد بود.
«منِ» «الماسی نیا» بایستی به اندازه جهان شود و «تو»هایش بایستی در «من» هایش
حل گردد تا شعرهایش ابعاد گسترده تری یابند، خصوصاً که هدف هر شاعر و هنرمندی جهانی شدن هنر است.
مطلب را با شعر زیبایی از این مجموعه به پایان می بریم:
گوشی تلفن را می گذاری.../ بی آنکه بدانی/ شاید/ این آخرین کلمات من باشد.
برای این شاعر جوان و فعال آرزوی موفقیت و پویایی همیشه دارم.

با سلام
شعری که در ویژه نامه تابستانه «عصر شعر» از مسعود فرخ به چاپ رسید برداشتی است کامل از شعر «تا دایره کامل شود» منصور اوجی که در سال 1370 سروده شده و در کتاب «دفتر میوه های»
 ایشان به چاپ رسیده. در زیر، شعر «تا دایره کامل شود» استاد اوجی را با پوزش از ایشان به نظر خوانندگان می رسانیم.
                                               فریده برازجانی
منصور اوجی
تا دایره کامل شود
« به محمود معلم»
به دریافت کارمزد خویش می روند/ رفته اند
کارگران باغ انگوری
و تو
به تدارک انگورِ شرابِ خانگیت
تا نوش خوارش من باشم، من
به پسین های غمگینی

تا که نیوشای شعرهای من باشد
در آن فرصت های بکر؟
(در آن عصرها؟)

کاش
کارگرانِ باغ انگوری باشند، کاش
تا دایره کامل شود

پرویز خائفی

من و ...
تو به من گویی
تو مباش!
من به تو می گویم
تو مباش!
آن که می ماند
من و مائیم همین!
من و
فردائیم، همین!

علیرضا فرهومند- زنجان

کفش هایم کو؟
من از آسمان سوراخ شده می ترسم
- از بدر-
سکوت سردابیِ شب های شبزده بس است
- با سقف و بی صدا-
من مشق هایم را در تاریکی رج می زنم؛
تا پا برهنه می دوی بین خاطرات و خیال
قبول کن تاریکی سهم من است
وقتی تو، تکلیف خودت را روشن نمی کنی

دو شعر از سمیه حسینی احمدی

(1)
پاییز
برگهای تکیده، غروب شکسته در جام انگشتانت
بغضی پیر انتهای گلویم می خراشد
رؤیایی مچاله را روی تختخواب
با لبانی به طعم تو
تن های تلخ
و سکوتی که فریاد می کشد باور کن...
باورت کردم!
باورش کردم و حالا
چشمانم مانده به راه، برای او
که هرگز برنمی گردد

(2)
نگاهت را با همان خواستۀ کودکانه به خاطر دارم
وقتی که موهام دور صورتت دیوار می کشید
و طعم تو با خاطره ها پیر می شد
با خود می گفتم: کاش به جای خاطره ها تو می ماندی
بعد در باز می شد، تو می رفتی و خانه به آغوشم هجوم می آورد
   امشب، کنار تاریکی در جاده های کور
چشم هام عصا می زند تا تو
فنجان، ساعت و کتاب
و من که کلافه ام از رفتنت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:39  توسط فریده برازجانی  | 

"ویژه نامه تابستانه عصر شعر" دوشنبه 16 شهریور 88

یاران سلام

در گرماگرم سبزینگی" ویژه نامه تابستانه عصر شعر " را به شما هنر دوستان و هنرمندان تقدیم می کنیم .با سپاس از تمامی عزیزانی که با تماس خود مارا دلگرم کرده و با سخنانشان راهگشایی می نمایند و با تشکر از هنرمندانی که با ارسال شعر  در ویژه نامه های فصلی همراهیمان می کنند  مجموعه این فصل را ارایه میدهیم   

               فریده برازجانی               

منصور اوجی
این چمن...
سبز در سبز، متن آن سرسبز
سروی این سوی، سروی دیگر سوی
در میان طیفی از شکوفه ناز
گل سوری، بنفشه، آلاله.
گوشه هر گوشه رازقی، مینا.
شرق و غربش گل همیشه بهار.
در حواشیْش لاله عباسی
گل ختمی و یاس های کبود.

چه شکیل اند در هماوائی
این همه گل به رنگ و زیبایی
زیر خورشید غرق عطر و سکوت.

این چمن عین فرش ایرانی ست
فرش کاشی ست
فرش کرمانی ست.

خوش به دستی که طرح آن افکند
نقش اسلیمی است و
طرح ترنج.
شیراز- 20 مرداد 88

غلام حسن اولاد
من صد خروسخوان سحر از دست داده ام
من یک بهار چشم تر از دست داده ام
پاییزوار برگ و بر از دست داده ام
من از درخت شعله ور سمت باد هم
گلبرگ های بیشتر از دست داده ام
با پای من که بسته... درختان! سفر کنید
سوگند می خورم: تبر از دست داده ام
دیروز راه همسفرم بود و باد نیز
خاکم به سر که همسفر از دست داده ام
بالای کوچه چشمه آب زلال را
دستم نمی رسد... «کمر» از دست داده ام
در پای دار گر تو شبی سر نهاده ای
من سال های سال سر از دست داده ام
یک وعده گر تو نان شب از دست داده ای
من صد خروسخوان سحر از دست داده ام
گفتی کمی به راست بچرخان که وا شود
دیریست تا «کلید» و «در» از دست داده ام
دل را که روی آینه ها آه می کشید
دلگیر نیستم اگر از دست داده ام-
سنگم نمی زنند... از این دلخورم فقط
چون هرچه داشتم ثمر... از دست داده ام
این رود خشک غرق شنا می کند مرا
حالا که چشم های تر از دست داده ام
پرواز می کنند غزل ها یکی یکی
این روزها که بال و پر از دست داده ام

حسن اجتهادی
قدیسی بی همتا
برای: مهوش دالوند
بر جسم من پرپر می زد- در جانم بی پروا می شد
با افشای افشاننده- همزادی از حوا می شد
بانو بانوی بینایی- جفت آهوی شیدایی
تنهایی را آتش می زد- زیبایی را معنا می شد
آبی در چشمش خنیاگر- بر شانه قو و نیلوفر
در صحراهای پهناور- اندیشه دریا می شد
با او آیین آهوها- در او جادوی جادوها
آن جلوه گاه یاهوها- از "ما" و "من" منها می شد
حس ملموس عاطفه - نور و ناقوس و زمزمه
با آفتابی در دهان- عاری از هر اما می شد
وقتی می بستم چشمم را - می دید ابلیس خشمم را
ناگه عریان در آئینه- قدیسی بی همتا می شد

پژمان الماسی نیا
مادرم
گوشۀ
روسری آبی ش را
             گره زده
هراس نداشته باش
خدا  هنوز
همین نزدیکی ست

فریده برازجانی
تمام نگاه می شوی
و من،
تمام بُهت.
کجا سرود کنم
این شقایق نخوانده را؟!

غلامحسین پرتابیان
خیامی اول
«برای استاد و خیام امروز؛ حسن اجتهادی»
تو را می گذارم
لای سررسیدهای سالهای گذشته
یک روز
که هوا
می خواهد بماند با من
که سالهاست رفته ام.

منصور پایمرد
تلخ تر از پرستویی
جا مانده از فصلِ کوچ
- به سردسیر
آتشِ رفتن به دل،
زمهریر زمستان در بال،
پارو می کشم به دریاچۀ ابر
-درa خیال
و وسعت آفتاب را نَفَس می کشم

آیسا حکمت (داراب)
می آیی
با اندامی که
بوی مهربانی می دهد
مهربان می شود
خانه،
آشپزخانه،
و هر صبح پر می کنی
فنجانم را از شکر

آن را به هم می زند و
تو
محو می شوی

مینا دست غیب
سنگ می بارد
چراغ کوچک
سرش را می دزدد
تکیه بر دیوار
کوچه، سکوت را
می کشد

پرویز خائفی
میعاد
با شتاب آمده بودیم، ولی
همگان آمده بودند
حیرت این بود که من
از سحر، از صبح،
زودتر آمده بودم
عجبا! اینان
کی سرآزیر شدند
من تیزتر از بُنِ دور
پاک تر از تنِ نور آمده ام
ناگهان بانگ شتاب آلودی گفت
تو چنان پیش که بود
روز میعاد که شد
باز دیر آمده ای
عمر بر باد گذشت
ساعت ات را بنگر
از سرِ هفت، که نه
عقربه از سرِ هفتاد گذشت

صدرا ذوالریاستین
1
یخ های دلم را هوسی آب نکرد
خودخواهی کور هرگزم خواب نکرد
گفتند: تهمتنی! و گوشم نشنید
نقش عجبم! کسی مرا قاب نکرد.
2
سهراب شکسته بالِ ناکام منم
زالِ زرِ بی سیم و زرِ سام منم
گفتند: تهمتنی! چه غافل زشغاد
سیمرغ اسیر در خم دام منم.

سیروس رومی
تو را چه به تنهایی
تو را چه به سکوت
دنیای وارونه مرا نقش کن
در اندوه بی پایان باد
و مرا با خود ببر
تا سکوت زمین
چشم هایت حکایت دارد
تو را چه به تنهایی
تو را چه به سکوت
زندگی باید...

کریم رجب زاده
ماه در تنور و،
ستارگان به طواف
و آبادی
        در حسرت نان

سیمین رهنمائی
ابرهایت را
در چمدانت بگذار
آه ات را در آستر آشپزخانه
مهم نیست در باز باشد یا بسته
چفت ها زنگ می خورند
پرده را هم که بکشی
رویاها غبار می پوشند
تا آن گاه
نهالِ سپیدار درخت شده است
ما...
        برمی گردیم.

شفیعی کدکنی
اگر می شد صدا را دید
چه گلهایی!
              چه گلهایی!
که از باغ صدای تو
به هر آواز می شد چید.
اگر می شد صدا را دید...

رضا رضا نژاد شیرازی
          1
ای چشم پیش غم
گریه مکن
من آبرو دارم
           2
خدا کند که نیازارد
گل محبت یاران را
خار سپاس ما

م. شادخواست
گلدسته ها و حجله ها
از کوچه که می گذری
نگاهت
       آویخته پنجره ای نیست 
دیوارها
     فراموشی را قاب گرفته اند
گفتی از سرِ تقصیراتم بگذر
و گل را از پیشخوان خانه ام بردار
اما نمی دانی
خارهای باغچه هم دیگر
نوازشگر دستان من نیست
    
بخوان: شقایقها تنها نمی مانند
و گلدسته ها بی نور
حجله ها را ببین
و ساز را آهنگی دیگر کن
سرما را بهانه نساز
کوچه دلگرم صدای توست!

ساغر شفیعی
هلال نازک ماه
عصای سفید دست های توست
و شب
       کورمال
                 کورمال
                            رد تو را دنبال می کند
تا آرزوهایت را رنگ آمیزی کنی
رنگین کمانی به چشمت خواهم کشید
سر انگشتانت را به من بده
جهان را از نو بخوانم

فیض شریفی
«تراژدی»
در مغزم رگبار
در سینه ام تگرگ می بارد
در این هرم هرز بعدازظهر دم کرده هنوز
با سرم قدم می زنم
گام هایم پرواز می کنند
سینه در گلو
چشم ها، اجاق سرد
مات مانده ام
لبریزم
لبریز از تراژدی شده ام.

عزیز شبانی
در گِل- آویزی
نه، دیگر.
این ابر برآمده از قله
        سر باریدن ندارد.
که از قبله
      برنیامده است.
بگذار تا پرنده
آبی ها را رها
     برنگیرد...
آب
ناب ترین غزلِ هستی
          دیریست
که سرودن را
          از یاد برده است
 
در صحاری
 از گلِ- آویزی یِ پرنده
با گردبادهایِ هار
تنها، پرهای ریخته به جا
                مانده بود
دیگر نه سایه ای
نه صدایی
و نه حتی رهگذری
تنها صحرا
        بود وُ گردباد
و پرنده نبود و
           من...

کاظم شیعتی
«رندِ غزل سوخته»
شعرِ تبِ آلوده ات در تب خود سوخته
از دلِ خاکسترش ققنسی افروخته
جهلِ مرکب کنون تشنه دانایی است
وای چه خواهد از این شاعرِ لب دوخته
گر دلِ ایجازی ات خستۀ اطناب شد
راهِ رباعی بزن، رندِ غزل سوخته
خاطر غمناک تو، طبع هوسناکِ تو
شعر و ادب سوخته، تا ادب آموخته
در شبِ بیداری ات، حافظه جاری ات
از دو کتاب و متاب معرفت اندوخته
از قِبَلِ دولتت، با مدد همتت
جیب بدهکاری ام وام خِرد توخته*
در گذر از کوچۀ روسپیان هنر
مریم شعرت هنوز خویش بنفروخته

*تعبیر از فردوسی: چو گویی که وام خرد توختم...

ایرج صف شکن
می خوانیم و
تلمبار می شویم گوشه ای
چون گوشواری
         رها شده از یاد
می دانیم و
نمی داند
حجره ای غریب
که به خواندن کتابی
        دریغ می شود
و جا می ماند تنها
نگاهِ رهگذر و نقطه ای سیاه
پس چه می ماند
گلی
چیده شده  از نگاه او
آن گاه پرپر شده
در نگاهی دیگر

محمد امین فصحتی
بارانی 1
ضجۀ خیس ابر،
       در گوشِ سنگینِ زمین...
بارانی 5
تق تقِ انگشتِ باران،
 بر جدارِ پنجره
 ضربه های مُشتِ وحشت
         بر دلی از شیشه، آه...

عبدالرضا فریدزاده
ما زمین را نگاه داشته ایم
با شانه های لبریز زمان
دشنه در سینه ها و
باران سنگ و تگرگ استهزا
بر پیشانی و روح
و زمین
هل می خورد به سمت غلتیدن
- سوی سقوط-
با قوّت هزار توانستن
با این همه
حاشا که خسته باشیم
حاشا که با نسرودن کنار آمده باشیم

مسعود فرخ
به دریافت کارمزد خویش رفته اند
 کارگرانِ باغِ انگوری
پسین غمگین است
شعر آمده این نزدیکی ها
اشاره ای می خواهد
             شاید
                      تکان دستی
چه شد پس این شرابِ خانگی ات!

فرشته قاسمزاده نرگسی
از تمام دهلیزها
نامت را قد می کشم
نگاهم بستر می شود
کتابِ تنم پرهای نورفشانت
ورق ورق زیر باران مرا چتر می زند

شمس لنگرودی
زیبا نبود زندگی
و به مرگ چیزی نمی گفتم مبادا بگریزد و برنگردد.
ثانیه ها
با کفش فقیرانه از بغلم می گذشتند
عمر
استخوان شکستۀ در گلو مانده بود.
زیبا نبود زندگی
تو زیبا کردی
و من دیدم مرگ را
که بر تُک پا به تاریکی می گریخت...
موشی کور ژنده
با تله موشی
دنبالش

پروین نگهداری
اعتراف نمی کنم نه،
نه چشمی مست کرده بود
نه پیاله ای شکسته
وصله هیچ نشانی هم
نمی چسبد به پیشانی ام
پی در پی
هر چقدر هم
باران بریزد از این سنگ
تاول هایم
         از خنده
                  دیوانه وار
                           می ترکند.

لطف ا... مکاریان
صحرای دلم
حسرت گلبرگهای
شبنم پوش تو را داشت
وقتی که!
بر باغچۀ لبانت
گل لبخند می روئید

سعید نصار یوسف
چگونه است
که تو می خندی و
خنده هایت
از لبان من می ریزد!

عبدالرحمن مجاهد نقی
مردی که در غروب
غریب وار
شرم دستان خالی را
به زبان چرم کمر
بر گرده های دهان های گرسنه
            فریاد می کشد
عشق و غرور را
    در خویش می کشد

چونان پرنده ای
که یک پرده در میان
می خواند
      دلگیر در قفس

من نیز
به سطرهای ساطوری
       پناه برده و بس!

مینو نصرت
یک حرف برای نه گُفتن بس بود
تا صورت سپیدِ این همه دفتر را سیاه نکنیم
خدایا
چگونه هیچ کس
تو را در چشمانم نمی بیند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 15:30  توسط فریده برازجانی  | 

صفحه شعر دوشنبه 9 شهریور 88

 

سه شعر از: شادروان «سحر رومی»
(1)
مرگ
در امواج رؤیاهایم
می رقصد
بدرود
* * *
  وقتی در وسعت آب
                 می گریی
غرق در نگاهت می شوم

(2)
در مرگ رؤیاهایم
خیال باد را
خلاصه می کنم
آنگاه که مرگ پیغام آور
              مجنون باشد
* * *
لیلی مرگ را می گرید
مجنون در اشک ها
               غرق می شود
(3)
وقتی دست در دست هم می دهیم
خورشید و ماه
یکی می شوند
* * *
ماه صورت تو را خلاصه می کند
من مجنون وار
تو را نگاه می کنم

محمدتقی جنت امانی
1
این سر دنیا
-من هم-
پیغمبری کوچکم
دارم
برای گوسفندانم
نی نوازی
می کنم

2
دنیا را
نمی توانم
عوض کنم
اتاقم را
جابجا می کنم

هنرمند اشیاء را با خورشیدی روشن می کند که از آنِ طبیعت نیست.
«دیدرو»

کاظم پزشکی

مرغ و بام
اگر نیک بینی بفرجام خویش
بخندی بر اندیشه خام خویش
ز خوش باوری دل نهی بر جهان
شماری جهان را دلارام خویش
ندانی جهان است صید افکنی
که ما را کند صید با دام خویش
بسی دیده ام مردم غم نصیب
در این دشت غمزار همگام خویش
چو آئینه ای دان تو مرگ کسان
که در آن توان دید فرجام خویش
خنک آن که در این سرای فریب
نیالاید از زهر غم جام خویش
نه ز اندوه دارد دل خود دژم
نه خود تلخ سازد ز غم کام خویش
تن و جان ما هست چون مرغ و بام 
پرد روزی این مرغ از بام خویش
چو من بگذرم زین سرای سپنج
کنم شاهد مرگ را رام خویش
مپوش ای دلارام در سوگ من
به پیراهن تیره اندام خویش
خدا را مکن رنجه با خار غم
تن و جان شیرین و گلفام خویش
مکن یاد جز با می و چنگ و رود
از این عاشق زار گمنام خویش

حسن اجتهادی

شاعران
«شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند»*
عاری از ننگ سکون، وز تپش دل غنی اند
روح شعرند که با صبح و سفر همخون اند
تن نورند که با ظلمت شب ناتنی اند
گاه از شبنم و گل پاکتر و روشن تر
گاه سرپنجۀ شیر و سپر آهنی اند
شاعران هلهلۀ نور در آواز عبور!
ناکسان شب پر فاجعه دیوی دنی اند
مانده بر معرکۀ هرزۀ اندیشۀ مسخ
رانده در مسلخ بیغولۀ ما و منی اند
شاعرا، ای دل بیدار زمان، جان جهان
دوزخ آئینان سر تا به قدم دشمنی اند
شاعران آتش و اشکند و سوادند و سرود
غرق ناگفته ترین راز و پر از گفتنی اند
*شادروان سهراب سپهری

کاظم شیعتی
«برای زنده یاد سید احمد حجتی»

یله کن قرابه ها را
من و مفلسان عالم همه مخلص مرامت
سر مخلصان به پایت، غم مفلسان به کامت
نه هوای آسمانی، نه امید کهکشانی
منم آن کبوتر دُو* که نمی پرم ز بامت
سر سبز می تواند به زبان سرخ گوید:
«شکند اگر سبویی، سر خم می سلامت»
عجب از خسیس طبعی که زنای مرغ حق گُف
ت وُ سپرده گوشِ جان را به ترنم کلامت
به ره سگان فکندی صلۀ حرامیان را
گذر از قرق نیالود به گندِ ننگ نامت
سر نم نمک ندارم یله کن قرابه ها را
که خرابم و خرابم نکنی به یک دو جامت
*کبوتر دُو، کبوتر رام خانگی را گویند: کفتر دُوتَم


دو شعر از: زهرا قائمی
مدار هفت فلک در سماع چرخیدند
به دور دامن سبز بهار رقصیدند
طواف کرد زمین بر کجاوۀ خورشید
دریچه ها به بلندای نور تابیدند
میان هروله یاس زائران زمان
هزار چشم امید باز جوشیدند
کویر زنده شد از روح پر سخاوت ابر
فرشته ها به تب شوره زار باریدند
دوباره در شب تحویل دختران فقیر
از آسمان نگاهت ستاره برچیدند
مسافران بیابان سرد تنهایی
شمیم گرم تو را شادمانه بوئیدند
هجوم همهمۀ گامهای بی برگشت
نشان گمشده ات را زباد پرسیدند
شبی که خواب تو را دید باغ پیر خزان
به او نوید جوانی دوباره بخشیدند

(2)
سوزانتر از عشق کوتاهتر از آه
برمی خیزم از نهاد آب
با تلاوت باران به خاک می افتم
داغترین آیه ها بر دل زمین می بارند
و من با گدازه های آتشفشان
پس از قرنها خاموشی
برمی آیم از نبض گیجگاه زمین
می پیچم در بازدم زمان
آب و خاک آتش و آه
دامن سبز عروس بهار را می گیرند
و ما پس از خواب زمستانی
در این رؤیا زاده می شویم

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 11:36  توسط فریده برازجانی  | 

صفحه شعر دوشنبه 1 شهریور 88

«شعر امروز، در اختیار کارگزینی»
به بهانه انتشار «عشق بر آستانه» درباره شعر و خاطرات نصرت رحمانی/
 فیض شریفی/ نوید شیراز/ 88

اکبر اکسیر
صحبت از عصر طلایی شعر شد و شاعران انگشت شمار و مقلدان بی شمار. نام نصرت رحمانی یادم افتاد. جنگجویی که نجنگید، اما شکست خورد!
جسارتی سترگ که در غبار گم شد. نصرت یکی از شگفتی های شعر دهه چهل بوده دهه پرماجرای شعر معاصر، اما حیف که حاشیه بر متن غلبه کرد و نوخوانی های این شاعر گستاخ در لای شیطنت های
کافه های ادبی مدفون شد. در صفحات ادبی برای تیراژ خود، او را تکه تکه فروختند تا نسل امروز شبحی تیره و تار از نصرت را در خاطره داشته باشند.
روح ناآرام شعر معاصر در کوچه و بازار هیاهو، گیر کرد و نوآوری هایش به حساب دیگران گذاشته شد.نسل تشنه امروز که کتاب های فروغ را پر فروغ کرده اند و سهراب را بر سپهر نشانده اند، نصرت را هنوز نشناخته اند. شاعری که شعر را به میان مردم برد، زبان لال شعر رسمی را گشود، صراحت لهجه را به شعر معاصر تزریق کرد، جسارت و طراوت را جانشین دروغ و ریا کرد و از درد مردم فرودست نوشت.
نصرت، چه در غزل، چه چهار پاره و چه در شعر نو، دست به نوآوری های شگفتی زد که سادگی بیان، کاربرد واژه های عامیانه، زبان ساده مردمی و حقیقت گویی، جزیی از آن تلاشها بود. اگر می ماند،
بی شک زیباترین شاعر شعر فرانو بود: اشعار من/ در اختیار کارگزینی است/ چون زودتر از لحظه موعود/ آنها را سروده ام/ من را باور کنید/ اشعارم را در بیروت/ با مسلسل سروده ام/ در کعبه با سجود/ و در ژاپن با ترانزیستور (ص 92 عشق بر آستانه)
از نصرت رحمانی گفتم، فیض شریفی یادم افتاد و کتاب ارجمندش در مورد نصرت با نام «عشق بر آستانه» که به شعر و شاعری و خاطرات خود از نصرت رحمانی پرداخته است. فیض شریفی این شیرازی شریف شعر، از زاویه نزدیک به زندگی نصرت پرداخته تا از ورای خاطرات و بررسی شعرهایش او را به نسل امروز بشناساند. از این بابت او را باید تحسین کرد. نصرت به خاطر زندگی پر ماجرایی که داشته همواره در بین شاعران و دوستان از محبوبیت خاصی برخوردار است بنابراین بیشتر از شعرش، خاطراتش ورد زبانهاست.
چاپ این کتاب در شناخت نصرت رحمانی بسیار مؤثر است به ویژه اینکه بعد از انقلاب این شاعر جنجالی به گوشه عزلت پناه برد و دور از مرکز بود تا یک بار دیگر در غبار فراموشی پنهان شود. سپاسگزارم از نشر نوید شیراز و فیض شریفی عزیز که گام مؤثری در نمایاندن گوشه های پنهان زندگی این شاعر بزرگ داشته اند که نسل امروز شاعر این غزل را بشناسد:
به سوگواری مویت سلام بر غم باد
سیاه چشم رقیب منی غمت کم باد!


دو شعراز:مینو نصرت
(1)
خواب رفته است،
   رویا بیاورد
گل ها پژمرده
و باغچه دارد با تشنگی قد می کشد
من،
ته نشین شده ام
انگار
هیچ نیاموخته ام
جز
بستن چمدانی که همیشه خالی­ست

(2)
در پاشویۀ
کدام روز
سرم را بریده اند؟
که تمام
برگ های این دفتر
بوی گل می دهد

سه شعر از: کریم رجب زاده
1
تمام دارایی دارا
به مویی بند است
دل من به تو
سارا
از کتاب های دبستان
بیرون بیا
تو دیگر بزرگ شدی
2
یا نمی آیی
یا بهم می زنی
حالا هم
طوری نگاه می کنی که باور کنم
همه اش
زیر سر این ساعت زبان بسته است
نه عزیزم
ساعتی که در سینۀ تو می زند
با بی قراری من کوک می شود
3
قرار بعدی
تالار مردگان
اولین پنجشنبه ای که نیستم
نه گل
نه گلاب
نه خیرات
ترا می خواهم
که پای هیچیک از قرارها
نیامدی

افسانه ایزدی
با این ازدحام وُ هیاهو
صدایش را می رساند
-به جفتش-
پرنده؟!

فرحناز حمزه

عاشقانۀ کوچک
تو اضطرابِ غزل در طلوع بارانی
شبیه حس تگرگی، شبیه توفانی

مهیب، مثل زمین لرزۀ شبا هنگام
و فصلِ دلهره از لحظه های ویرانی

سپید، مثل همین عاشقانۀ کوچک
به روی شانۀ شب یادگار می مانی

درون خاطره ام مثل سیب می خوانم
تو را که شاخه ای از یک بهشت عریانی

شبی تمام غزل های تلخ می گفتند:
تو طعمِ حادثه انگار زیر دندانی

چه خوب می شد اگر دیدگانِ سبزت را
به لحظه های کویریِ عشق بنشانی!

سیروس نوذری
1
یک غروب آمدی
هزار سحرگاه
         رفتی
2
غبارم
چه در هوا
چه بر میزِ تو
3
گل در عطر تو خفت
من در عطر تو
             بیدار
4
به روز می دانم
کدام کنج آسمان
            می تابی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:30  توسط فریده برازجانی  | 

صفحه شعر دوشنبه 26 مرداد ماه 88

سه شعر از پونه ندایی
سیاه
-خانم!
دیگر هذیان نمی گویید
شما از آسایشگاه مرخصید

مردن آرزو
شمع می داند
مردن آرزو یعنی چه؟
و التهاب لحظه هایی که می رود از دست
و فریاد بلند شعله آخر...

پس از آن،
خواهش می میرد
و چلچراغها به گمان روشنی بخشی
افروخته می شوند
اما شب شاعران سکوت را
روشن نخواهند کرد...


سایه کلام
چرا مرا نمی شنوی؟
آفتاب خواهد رفت
و سایه های کلامم
در شب خواهد آمیخت
آن وقت تو با کدام اطمینان
مانده های مرا از تاریکی دفترها
جمع خواهی کرد

 

عبور
از گذر روزها
از خیابان تنگ و دراز فاصله
از هیاهوی قارقارک های بی حوصله
از تو
از خودم
-عبور می کنم-
تنها برای آنکه
اکنون را نبینم...

دو شعر ازحسن اجتهادی
«ها»
آبشارها و می توانم ها
آن قدر در من سرشار
که می ریزند
با ستاره ها از شب
در شب
می توانم- گفتم- حتماً-ها؟

«و انسانی تر»
بی شبهه انسانی است
خیابانی که من و تو
از آن آینه وار می گذریم
و انسانی تر
آن پارک سبز دور
که در خاطرات سایه ها و گامها
گم است
در بی تابی ما
حتماً چشمهایی هم بوده اند
که خیره شده اند
به عبور سبز آبی ما.

بهنام واعظ
خوش باش که عمر، جاودانی نبود
شادابی و مستی و جوانی نبود
اما تو چنان زی که پس از رفتن تو
هرگز به جهان نام تو فانی نبود
* * *
سرمایه این وجود تو یک نفس است
حالی که ترا از آن نفس دسترس است
می کوش که باشی چو مسیحا نفسی
هم شاد بزی و شاد کن هر چه کس است
* * *
خرم دل آنکسی که مغرور نشد
خرم تر از آن کسی که منفور نشد
از بهر سرافرازی ملک و ملت
یکدم ز تلاش و جهد او دور نشد

نازنین ناظریان
طرح 2
انتظار
در سیاهی چشمی
نقش بسته است
مسافری
شاید بیاید،
این در، تا کی می خواهد بسته بماند
در انتظار دستی
که هیچ وقت در آستین نبوده است
یا در نگاه خشکیده مردی، با عصای سفید؟!
بیهوده در انتظار نمان
او جایی توقف کرده است
شاید در کنار اندوه مردی افلیج
یا گم شده در بوی ترنجی
که دست دختر قالی باف
بر دار بی قرار زندگیش
پیوند می زند،
بیهوده، در انتظار نمان...

عبدالرحمن مجاهد نقی
بر لبم جاریست:
«گریه هم کاری است
اشک های دیده مان
    دیرینه غمخواریست
خنده؟
بر لب های لرزنده؟
کار دشواریست!
فصل فرسایندۀ افسانه هامان را فرامُش کن
دل بر آیینِ نیای غمگَنت خوش کن
چین بر لب های خندان؟
کهنه سرباریست
همچو آونگِ معلق بین شک و اشک
گریه هم کاری است...»

همچنان، هر روز
بر لبم جاریست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:34  توسط فریده برازجانی  | 

صفحه شعر دوشنبه 12 مرداد 88

مهدی تقی نژاد
در خیابان های تهران
تکانده می شوم
حتی اگر شاعر باشم
شعرهایم را با صدای بلند
می خوانم
خیابان های تهران
هر روز بالا و پایینم می کنند
دلشوره هایی که تعارف نمی کنند
خودم را
جا گذاشته ام
حتی اگر شاعری باشم
که روزی خورشید را در قافیه
جا می داد
دست هایم میله های اتوبوس را
چسبیده است
تا خود را
برآورده سازم
شعرهایم را
فروخته ام
تا شاعری باشم
که شعرهایش در انبوه مسافران مترو
میان این همه آوازهای خارج
و بوق های بی سرانجام
حال
شاعری بی سرزمینم
که عشق را
بی هیچ بهانه ای می خواند

عبدالرحمن مجاهد نقی
هرگز یکی
-حتی تبر متبرکی-
در موقع وقوع
             نمی داند
که دستانش
               حامل قتل پیمبری است
دیگر گمان مبر
   که دستان ما
          بری است
(بس کرد باید این بهانه:)
چون پیر می شویم
در دردهای خویش
تطهیر می شویم!

یداله طارمی
مُردیم ز انتظارِ رویت

ای رویِ تو آیتِ خدایی
ای حُسن تو صنع کبریائی
ای مهرِ فلک، ز پرتوِ تو
انوار همی کند گدائی
ابروی کشیدۀ تو ماند
تیغی که کند جهان گشائی
از دیدۀ پر فروغت ای دوست
بر دیدۀ ماست، روشنایی
بگشای دهان و شکر افشان
بخشای به بی بها، بهائی
بر گمشدگان وادیِ غم
برخیز و بکن تو رهنمائی
مردیم ز انتظار رویت
باشد که مگر ز در در آیی
بازآی و ز مرحمت تو ما را
از دام بلا نما رهائی
این مدعیان سفله تا چند
در دهر کنند خودنمائی
هان طارمیا صبور می باش
باشد که رسد گره گشائی

کاظم شیعتی
قرابه های عتیق گلاب

چقدر آینه و آفتاب نذر تو کردم
چقدر روحِ غزل در شراب نذر تو کردم
تبسمت سفرِ غنچه بود تا سبد گل
قرابه های عتیقِ گلاب نذر تو کردم
چنان شدی تبِ رؤیای من به بیداری
که بذرِ تشنۀ رؤیا و خواب نذر تو کردم
در انفجار تو: آوار گل، نسیم، پرنده
بلوغ کامل حال خراب نذر تو کردم
هراس تو ز شبی بود و شکل موحش هر چیز...
بلور بی بدل ماهتاب نذر تو کردم
نگاه ها همه مشکوک ازدحام خیابان...
امید پرسۀ بی اضطراب نذر تو کردم
مسیر خانه ات آباد و آب پاشی باد
برای این همه یک کوچه آب نذر تو کردم
دلت مسافر آن جاده های صاف غزل باد!
هزار حادثه در شعر ناب نذر تو کردم
مسیر راه تو تاریک و ترسناک توهم
دعای سر زدن آفتاب نذر تو کردم
بمان همیشه برایم... گل هنوز سرایم
نثار عاطفۀ بی حساب نذر تو کردم
تو نوشداروی سهراب دشت های غریبی
شفای عاجلِ حال خراب نذر تو کردم
شلوغ روز و تکاپو! به خواب و قصۀ من گو
که مرگ این شب پر التهاب نذر تو کردم

فرهاد عابدینی
نامه

بانو، سلام
خاطره ها خوب خوبند
آلبوم های عکس خمیازه می کشند
گاه از کوچه ای که
جوانی ام را گذرانده ام
                می گذرم
و با یاد تو
روی دیوارها
             ضربدر می کشم
چقدر به تو نزدیک بودم
و چقدر از من دور بودی
ببین فاصله ها،
              چقدر شده؟
اقیانوسی که بین ما
           جدایی انداخته
با بوسه و نوازش
            پر نمی شود
باید دوباره عکس بگیریم
از کوچه های جوانی
              دوباره بگذریم
باید به جوانی برگردیم
خاطره ها را
      دوباره ورق بزنیم
باید دوباره...
          دوباره...
                   دوباره...

دو شعر ازحسن اجتهادی
«ستارۀ آبی»

حالا
میان این همه رنگ سرگردان
که انبوه
بر ما فرو می بارند
می دانم بانو
ستارۀ آبی را می خواهد.

***

«تمامی ندارد»

ستاره ها باید برگردند
از این شب گمراه
و داسها نخوانند بهتر است
در این باغچۀ ویران
اما خاطرات من
از درختان نارنج
تمامی ندارد
که این همه
در منظومه هایم آمده است
و یاسها را که هرگز
نمی توانم فراموش کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:3  توسط فریده برازجانی  | 

صفحه شعر دوشبه 5 مرداد ماه 88

پرویز خائفی

پازل
بَر شده ناهمگونی است
از چار پاره های چوب
آراستۀ دستِ کودک
و در فروکش سینه اش تهی است
آن خاطره تپنده، قلب
اینک برآمده است چون من
این ایستاده راست- پازل-
های کودک!
کجای به غفلت انداختی؟
آن تکه خاطره گمشده را!
راستی را- روزگارا!
آدمئی که نگوید نپوید، نبوید...!
به که براندازی اش،
               فرو ریزی اش
تمامی ات آتش را
در برهوت مرگ
که پازلِ تهی از دل،
چوبینه ای است دست آموز
و هیمه ای، به گلخن
دودش را
از اجاق بَر شده، بنگر

حسین عسکر(سحر)
جنون جنوب
برای: منوچهر آتشی

چه آتشی است به جانم نشانده ای که مدام
هوای شعله شدن، شوق سوختن دارم
ز هُرم واژۀ سرخ تو، ای جنون جنوب
هزار خرمن فریاد در دهن دارم
سرود ناب دو چشمان آتش افروزت
مرا به خانۀ خورشید می برد هر روز
دلم برای تو ای دانش فراز و فرود
میان سینه چه بی تاب می پرد هر روز
بر این مدار، در این هفت پرده مرموز
تو نبضِ خاک و رگِ آفتاب می دانی
همیشه عاشق اسب و سوار و میدانی
چه مست مانده ترینی! چه گرم می خوانی
میان این همه چشم خمار مرد افکن
من از نگاه تو مفهوم عشق فهمیدم
در این گذار که فصل غروب عاطفه هاست
نشان آتش و آیینه از تو پرسیدم
به دشت خاطره ها، پا به پای زخم و جنون
صدای خنجر و لبخندها و پیمان هاست
گلوی خرم دیدار در فلق می گفت:
شکوه مرد به مرگ میان میدان هاست

علی اکبر خلیلی
عشق سپید

چگونه می شود از چشم تو ترانه شنید
و با ترنم عشقت به اوج شعر رسید
تو عاشقانه ترین شعر ناب دفتر من
تو آن پرنده عشقی که بی حساب پرید
ز آسمان نگاهت ترانه می بارد
به جز ترانه تو هیچ نغمه دل نشنید
بیا و زمزمه جویبار عشقم باش
تو ای ترانه موزون شعر عشق سپید
مرا به منظر چشمت دوباره مهمان کن
کسی چو باغ نگاهت شکوه باغ ندید
بدان که عاشق تو صادقانه من بودم
هر آنکه نام تو را نوبهار عشق گزید

هوروش نوابی
لحظه های پایانی

صد قصیده فریادیم، صد غزل پریشانی
مانده منتظر این جا در هوای توفانی
در کمال نومیدی رو به آسمان داریم
انتظار باران را با نگاه بارانی
روح ناشکیبامان مرد و زنده شد از شرم
بس که گسترانیدیم سفره های بی نانی
این عجب نبوده و نیست گر درین سیه بازار
شد جدا از هستیمان خلق و خوی انسانی
لحظه هایمان طی شد در سکون و رخوت محض
وای از آن زمان که رسد لحظه های پایانی
رو به سوی باغ بهار یک دریچه آزادی است
می توان پرید از آن، در شبی زمستانی

رقیه خدابنده لو
با دفتر شعر من، نه...، قرآن خودت
من کفرِ خودم، تو هم به ایمانِ خودت
حالا که خدایِ دستگیری داری
یک جمله فقط دُعام کن، جان خودت...

لطف الله رفیع زاده
چنان مستم که می ترسم نیارم پاس مینا را
خدا را طاقتی تابی بده این ناشکیبا را

گر آن زاغی که من دانم شود ساقی در این محفل
به جام اول اندازد حریف باده پیما را

حریم حلقۀ رندان مطاف* عشق ورزان است
خداوندا؛ صفایی، مشعری ده کعبۀ ما را

بیاد آرم معلم را که در سرمشق اول گفت
که تکلیف شبت روشن کند تعلیم فردا را

اگر لقمان شود فرغون کش دوران شگفتی نیست
فلک گاهی درآمیزد به هم ادنا و اعلا را

به هم ریزی و سر در گوشی زلف بتان ذاتیست
خداوندا نگهدار از پریشان خاطری ما را

نه هر زلفی دلاویز و نه هر خالی دل انگیز است
گریبان پاره باید دید رخسار زلیخا را

کهن شد قصۀ فرهاد و مجنون وقت آن آمد
که لطفی پر کند از عشق این دیوان دنیا را

*محل طواف کردن، دور چیزی گردیدن (مثل دور خانۀ کعبه)

رضا یوسف زاده تهرانی
از این راه هم که بگذریم
کاملاً از یادشان می رویم
جای ما چند گلدان و ...
یادم هست
پنج بعدازظهر آن روزها
چقدر همدیگر را دوست داشتیم
نگران نباش
خرداد که بگذرد
دلم هوای تو را خواهد کرد
همه چیز دوباره
از تو شروع می شود
قول دادی همه چیز را نگویی!
آخرین بار که دیدمت
عکسم روی طاقچه بود!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 1:1  توسط فریده برازجانی  | 

صفحه شعر دوشنبه 22 تیر ماه

چهار شعر کوتاه از شیرکو بیکه س
مترجم: بابک صحرانورد

تجلی
نخستین بار واژه را بخشیدم
به پاس عشقی که به خویشتنم دارم
پنجره ای از درون
در قلبم باز شد
برای دیگر بار واژه را بخشیدم
به پاس عشق سرزمین
این بار ده پنجره
در سرم باز شدند
آنگاه واژه را بخشیدم
به خاطر عشق جهان
بعد از آن
تمام آسمان
در شعرم تجلی کرد

نوشتن
قطره ای روشنایی
بر ظلمت یک معنا چکید
اندوهم شعله گرفت... کنارش
عشق
ترا نوشتم

راز
شاید که دیگر پس از این
قلمم را بسپارم به «باد»
او به جایم شعر بسراید
شاید که دیگر پس از این
تنها «باد»
نام و نشان:
برف و
باران و
شعلۀ
عشق تازه ام را بداند!


تو
صبح را در آغوش گرفتم
دست هایم خیابان نخستین تابش آفتاب شدند و
معبری برای چشمان تو
دهان کوه را بوسیدم
لبانم چشمه ای شدند و
زمزمه هایت از نو درخشیدند
سرم را به روی پای شب گذاشتم و
خواب هایم آیینۀ شعر شد و
زیبایی ترا در آن دیدند
عشق مرا به تو دیدند

سه شعراز پژمان کیماسی
1
شیهۀ پیر
بوی زخم می داد
و نفس های من که
هزار سال کفن پوسیده بود
وعده گاه طعم سکته نمی داد
-اگر-
پایان هر زندگی مثل قصه ها بود

2
چقدر بهانه است برای دلتنگی
آن جا که هرگز
لهجۀ آفتاب
بر سایه اثر ندارد
کاش پلنگ دل من هم
برای مردن قله ای داشت

3
بر پیشانی سنگ
خواب بابونه ها تعبیری ندارد
انگار هر پنجشنبه
در فالم
کسی بوی استعاره می دهد
فاصله گرفته ام
از همۀ عادت ها
که گریه مادرانمان را
ترانه می کرد
اردیبهشت که بیاید
سایه ام را بی چراغ
قربانی خواهم کرد

کوروش کیانی قلعه سردایی - ایذه

از کوچه گل مریم
از روی دستخط قشنگش که مانده بود
دیشب به احتمال قوی شعر خوانده بود
اسمش بهار بود ولی، موج انفجار
پروانه های روسری اش را پرانده بود
پرتاب ناگهانیِ خون رویِ صورتش
چندین گل شقایق کوچک نشانده بود

وقتی پلیس وارد این اتفاق شد
چیزی برای ثبتِِ جنایت نمانده بود
گفتند: مرد نیمۀ شب با دوچرخه اش
خود را به کوچۀ گل مریم رسانده بود
می خواست اعتراف بزرگی کند، ولی
زن، ماشه را دو ثانیه قبلش چکانده بود

سودابه امینی

...سخت است
گفتم که بازیگر مشو بازیگری سخت است
گفتی دکان داری کنم؟ بی مشتری؟ سخت است
در مذهب توفان مگر جز نوح باید بود؟
کشتی بساز از چوب اگر آهنگری سخت است
وقتی سلیمان با شیاطین ماجرا دارد
با ما نگهداری از این انگشتری سخت است
گفتم بر آتش می روم رنگی بزن در دل
گفتی که نارنجی زدم خاکستری سخت است
یک پرده بالاتر بخوان در گوشه های اشک
دیدی که بی آهنگ غم، خنیاگری سخت است
ترجیح می دادم تو را در قصه می دیدم
در واقعیت دیدن جادوگری سخت است
گفتی چه سهل و ممتنع مضمون دل بستی
با قصه های دل ولیکن شاعری سخت است
یک کوزه سرشار از عسل بر دوش می آمد
با تلخی ساقی و شیرین شکری؟ سخت است
طرح قدیم عشق را بر سکه ها می زد
با طرح نو طرز قدیم شاعری سخت است
گفتم دروغ تازه ای باور نکردی تو
گفتم که در دوران بد بی باوری سخت است
این جا نمی دانم چرا باران نمی آید؟
نوشیدن از سرچشمه های کوثری سخت است
افسانه پردازی نکردم با تو اما تو
گفتی که از آدم بگو جن و پری سخت است
گفتم که بنویسم تو را خون شد دل دفتر
گفتی برای این قلم بی جوهری سخت است
از تلخی دوران سخن گفتم فقط با تو
اما سخن گفتن از آن با دیگری سخت است
مضمون غم را می توان از خون دل بستن
با این تپیدن ها ولی نوآوری سخت است
شیرین نمی شد بود اگر، در کار لیلی باش
فرهاد را از بیستون یادآوری، سخت است
گفتم به دریا می رسی آرام و ساکت باش
شرح تبسم های آن دریاپری سخت است
دل بد مکن تا بگذریم از وحشت محشر
در وحشت محشر ز دل تا بگذری سخت است
دنیا پر است از صورت انسان بدان این را
بر سیرت شیطان چنین صورت گری سخت است
پوشیده می آید زمین در باور خورشید
در مکتب آیینه شرح کافری سخت است
ما با خداوندان کوچک زندگی کردیم
با این خداوندان کوچک سروری سخت است
از کودکی با ما سر نامهربانی داشت
نامادری را شیوه های مادری سخت است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:54  توسط فریده برازجانی  | 

شعر دوشنبه 1 تیر ماه

سه شعر ازمحمدتقی جنت امانی
1
سیاه- سفید
پخش می شود در اتاقم
می نشاندم روی صندلی
 
از انگشت هایم تار می وزد
از لبانم
ترانه ای که دلتنگی جهان است
 
هر شب درونم
زنی
با گیسوان آخته
می رقصد...


2
تاب غصه های مرا ندارد
-آسمان
همین که می شنود
م
ی
ب
ا
ر
د

3
محبوب من از اهالی...
نمی دانم!
شب ها سرک می کشد از پنجرۀ اتاقم
گل سرخی می گذارد روی خوابم و
محو می شود

نامش را هم نمی دانم
چشم هایش به رنگ چشم های کسی را که دوست دارم
به گرمی نفس های اوست نفس های کسی را که دوست دارم

اصلاً درون همه آن چیزها که دوست دارم می بینمش

او هیچ وقت حرف نزد با من
با این همه حتم دارم هم اوست شأن نزول شعرهای من...

سعید شعبانی - امیدیه
1
پیرمرد می رفت
با بزرگترین ماهی دریا
حرفی داشت
2
ارنست همینگوی
سطر اول این متن
سطر آخر این متن
ارنست همینگوی
3
از این ایست گاه
تا ایست گاه بعدی
جای تو خالی
4
امروز با تبر می آیم
فردا با تفنگ
مواظب خودت باش
معشوق من!
5
شب تکرار می شود
و روز هم
تا معنایی برای افتادن برگ درخت
در تو جوانه بزند

سیمین رهنمایی

آخرین باران
نباریده است
و نیاز خاک
جوانه را
از روییدنش
باز نمی دارد
در قلب هوا
شادی نهفته ای­ست
برای سالهایِ آشوب

منصور پایمرد
عشق، ابرو به کرشمه می جنباند
عمر، در آینه
به حیرت انگشت می گزد وُ چشم می دراند

در آینه برف می بارد
با تو که هستم اما
از گونه هایم شقایق سرریز می کند

دزدیده از نگاهِ آینه وُ عمر
به دیدارت می آیم

سه شعر ازکریم رجب زاده

1
با این همه چشمه
اگر نبالی
آرزوی هزاران چشمه
دود
خواهد شد

2
هر جا
گلی، چیده می شود
یاد تو
مثل ابر
در سینۀ من
می نشیند


3
کنار قمقمه های خالی
خضرهای خسته
به حیات جاویدان،
رسیدند

علیرضا قزوه
به حسین منزوی
در این هزاره سوم از این هزار یکی کم
قطار راه می افتد از این قطار یکی کم
پیامبران همه عاشق، پیامبران همه شاعر
ز شاعران اولو العزم روزگار یکی کم
هزار و سیصد و بیست و چهار روز و یکی شب
هزار و سیصد و هشتاد و سه بهار یکی کم
تو کم نمی شوی ای کهکشان هر چه ستاره
چگونه کم کنم از نور بی شمار یکی کم؟
ز جمع این همه سرمست سربلند یکی تو
ز جمع این همه منصور سر به دار یکی کم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:51  توسط فریده برازجانی  | 

شعر دوشنبه 25 خرداد

منِ عشق
تو مرا به عشق خواندی که ز عقل و ایمانم
همه حشمت جنون را به سرای خود کشانم
تو مرا به عشق خواندی که ز عقل خط نگیرم
تو مرا به عشق خواندی که رها شود گمانم
تو مرا به عشق خواندی که تمام کائناتت
یله می شوند و ساکت، ز تکثر فغانم
تو مرا به جان این بر سر دست عهد دادی
تو کجای این جهانی که کجای آن جهانم
تو به جاده های زرین یقین مرا رها کن
که به خویشتن نهانی و من آتشی عیانم
سحر صفای دل را، ره آشنای دل را
تو نمی توانی و من، منِ عشق می توانم


حسن اجتهادی
در را می بندم
معمولاً
هم من هم شما هم همه
انتظاری دارند
اما رهگذران
در انتظاری طولانی گم می شوند
و نمی دانند
از جهات بی معنا
که فرو می افتند
در خلوت خلأ
در تاریکی مطلق اتاقها
فریادی شنیده می شود و نمی شود
یا فقط شبحی از خیال
که به خیال خود
می خواهد مرا بترساند
من که باز هم معمولاً
یا اصلاً چرا تعارف
همیشه
به سمت ذائقۀ حس و نور می چرخم
ما همه در انتظار فرو رفته ایم و
آیدا در می گشاید و می گوید:
بابا
در را می بندم که
نورها فرار نکنند

فیض شریفی
«یک بغل پرستو»
در آسمانِ غزل یک بغل پرستو باش
برای کفتر دل بق بقوبقو قو باش
به شعر شاعر شهر شهیر عشق و غزل
تو چون ترقصِ «اولاد» ماجراجو باش
صدای نرم تو در من صدای حادثه بود
صدای خامشی دل چراغ جادو باش
چه شانه ها شده ام تا شلال گیسوی تو
برای شانه به سرها صدای یاهو باش
چه دل شکسته غزالان به حلقۀ زلفت
فتاده اند ز پا، دامدار آهو باش
نخواستم که به دلجویی ام قیام کنی
برای نقش تنت آمدم قلم مو باش
زمانه برف اجل ریخت بر سر مویت
«به شانه هات بگو پاسدار گیسو باش»*
در این تراکم تاریکی و تلاطم و مرگ
برای ظلمت دلگیر، امید سوسو باش
به ساحل غزلم، بر سطوح دریاچه
ترنم شعف انگیز رقص هر قو باش
صدا سرخ انا الحق در این غزل گوید:
اگر که مرد رهی سرکشی بلاجو باش
مسافر تپش سرکش بیابانم
برای شامه من عطر پونۀ جو باش
*سروده: م-اندیش [اولاد]

پروین نگهداری
در گلوی چشمه
که می جوشی
در جان سنگ
که می غلتی
در دست ماه
که می تابی
مواظب باش
اینجا
برای عریانی پاهایت
پاپوش
دوخته اند. 

 

ط. پرنیان
از حد بزرگ شدیم
دانستیم
بوی تلخ چمن ها را
از تصور نقاشی بیرون آمدیم
با حیرت
کف زدیم پایان هر پرده را
در خنده خویش فرو رفتیم
و چه دردی داشتیم

محمد امین فصحتی (سینا)
پیامک ها
1
دیوار هم اگر هستی
                 دست کم شیشه ای باش!
                 که بگویند:
                         چیزی برای پنهان کردن ندارد
2
در شتاب بودن...
         دشمنِ سکون...
                 هر چند آبشار جاری از کوه،
                                       هر چند فواره...
3
از پا ننشستی
             وقتی  دستهایم را
                         از نعمت آن آبشار زلف
                                               کوتاه دیدی

نازنین ناظریان
طرح 1
کنار رد پای لحظه ها نشسته ام
و می گردم
دنبال جای پایی
که روزگاری سهم من بود
اما برف
رد تو را
در قلبم
رفته رفته
محو می کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 22:50  توسط فریده برازجانی  |