صفحه شعر دوشنبه 23 شهریور 88
هم بازی واژه ها
نگاهی و نظری بر مجموعه «دیگر هم بازی ات نمی شوم» از «پژمان الماسی نیا»
فریده برازجانی
کتاب «دیگر هم بازی ات نمی شوم» از شاعر جوان «پژمان الماسی نیا» است. این کتاب مزین شده به اشعار کوتاه یا هایکوهای این جوان هنرمند. با توجه به اینکه عصر ما، عصر سرعت و خلاصه نگری و خلاصه اندیشی است و زمانی است که اینترنت جای نامه و پاکت و غیره را گرفته و قلم در نوع خود با فناوری روز پیش می رود، می توان گفت که این شاعر جوان با توجه به تمام نکات فوق، هنرش را ارائه داده است.
«پژمان» در این کتاب گاهی با برف و باران و گاه با درخت و حتی با زمان به مغازله نشسته است:
اتاقم/ اتاقی که دیگر نیامدی/ گرم نفس های آن روز توست.
و یا:
دم رفتن/ آفتاب را هم بردی، انگار.../ حال همه روزهایم/ ابری و بارانی است.
البته با تمام کوتاه سرایی در این کتاب، باز هم اشعاری را می توان دید که هنوز هم می شود خلاصه تر نوشتشان و واژه هایی را کم کرد. مثلاً در همین شعر فوق واژه «انگار» را اگر برداریم هیچ لطمه ای به شعر وارد نمی شود. و یا در شعر زیر نیز کلماتی اگر حذف شوند، شعر بار معنایی بسیار بهتری می گیرد:
در/ خیابان بنفشه شمالی/ خانه داشت/-اما/ لهجه اش/ عطر کیلومترها جنوب/ - می داد-/ مسافر من..
در شعر فوق، کلمات «بنفشه» و «کیلومترها» اضافه به نظر می آیند و حضورشان از سبکبالی شعر می کاهد.
و یا:
چشمان ات/ قاره سیاه/ آفریقا!/ تن ات/ جنگلی ناشناخته/ زیبا... که «آفریقا» در اینجا زائد است، چرا که «قاره سیاه» خود بیانگر «آفریقا» است.
و یا در شعر دوم این مجموعه، پایانبندی شعر با «تا همیشه...» محدود می شود. در حالی که اگر در «... مثل همیشه» شعر تمام شود، تداوم برای خواننده
تداعی گری می کند.
«پژمان الماسی نیا» در اشعار کوتاه این کتابش در دایره ای به قطره «من» و «تو» گام می زند یعنی ماجرا در فاصله همین دو نقطه اتفاق می افتد حسرتی پویا تمام شعرهای این مجموعه را در خود غرق کرده و انتظار، یکی از ستون های بیانی این شاعر جوان است.
استفاده از اشیاء و همخون شدن با آنها در اشعار «پژمان» بسیار زیباست. آن چنان که در اشعارش همه اشیاء استفاده شده جان دارند و از شعور برخوردارند:
من و تلفن/ هر دو خاموشیم/ روزهاست/ کسی/ صدایی از ما/ نشنیده است.
و یا:
تو رفته ای.../ اما/ گل های سرخ روسری ات/ -تازه-/ امروز/ شکوفه داده اند.
در حقیقت «الماسی نیا» به هر سویی می نگرد، انگار در زاویه نگاهش روحی دمیده می شود و شعوری آن نقطه را پر می کند:
ایستاده ایم/ به انتظار عبور تو/ در ایستگاه اتوبوس/ ما دو تن/ من و سایه ام.
و یا:
در این شهر/ خیابانی هست/ که عصرهای پنجشنبه/ دلم نمی خواهد/ به/ انتها برسد.
و یا:
لحظه رفتن ات/ زیر باران/ ابر که/ امتداد دارد/ تا همیشه...
شاعر در این کتاب در عین کوتاه سرایی، بازی با کلمات را هم دارد و گاهی بسیار ظریف به طنز هم پهلو می ساید و گاه از ضرب المثل های روزمره نیز بهره می گیرد:
در میان تمام/ بازی های کودکانه مان/تنها/ «یادم تو را فراموش»/ را/ خوب بلد بودی.
و یا:
عکس های روزگار جوانی ام را/ پنهان کرده ای/ تا/ از یاد ببری/ که هرگز از یاد نبرده امت/ حیف!/ نمی دانی/ طرحی دور/ از لبخند آن روزهایم/ از منحنی
چهره ات/ پیداست.
یا:
قطار، آن قدر دیر رسید/ که همه رفتند/ حتی من/ خوب که فکر می کنم/ انتظار باز آمدنت را/ در ایستگاه جا گذاشتم.../
شاعر در پاره ای از شعرهای این دفتر به خیالی بودن معشوق یا بهتر بگویم به ساختار معشوقی موهوم اشاره دارد:
نمی دانم/ کی تمام می شود/ این رنج مدام.../ تو هم که نیستی،/ هیچ گاه نبودی.
آخرین شعر این دفتر، نشانگر رهایی شاعر از انتظار، خیال و... است:
خاکستر خیال ات را/ به دست زخمی باد/ سپردم/ دیروز...
کتاب «دیگر هم بازی ات نمی شوم» حقیقتاً دفتری است که خواننده را به خود می کشاند و جاذبه ای در خور تأمل دارد که نشأت گرفته از دیدگاه تصویری و تغزلی «الماسی نیا» است. «پژمان» با قلم احساس و با تمام شیفتگی، واژه ها را کنار هم گذاشته است. شعرها جوشیدنی اند و نه ساختنی. شاید به همین دلیل است که گاهی کلماتی اضافه را در این دفتر زیبا می بینیم و حس هرس کردن را در ما ایجاد می کند. به طور کلی شعرها از خوب شروع می شوند و به عالی خاتمه
می یابند و این برای سراینده جوان کمی خطرناک است، چون انتظاری که در آینده از این شاعر می رود، پیشرفت لحظه ای است و «پژمان» در دفترهای بعدی اش باید سنگ تمام بگذارد.
من فکر می کنم اگر با همین شور و شوقی که آغاز کرده است ادامه دهد و از دایره «من و تو» کمی فاصله بگیرد هنوز موفق تر خواهد بود.
«منِ» «الماسی نیا» بایستی به اندازه جهان شود و «تو»هایش بایستی در «من» هایش
حل گردد تا شعرهایش ابعاد گسترده تری یابند، خصوصاً که هدف هر شاعر و هنرمندی جهانی شدن هنر است.
مطلب را با شعر زیبایی از این مجموعه به پایان می بریم:
گوشی تلفن را می گذاری.../ بی آنکه بدانی/ شاید/ این آخرین کلمات من باشد.
برای این شاعر جوان و فعال آرزوی موفقیت و پویایی همیشه دارم.
با سلام
شعری که در ویژه نامه تابستانه «عصر شعر» از مسعود فرخ به چاپ رسید برداشتی است کامل از شعر «تا دایره کامل شود» منصور اوجی که در سال 1370 سروده شده و در کتاب «دفتر میوه های»
ایشان به چاپ رسیده. در زیر، شعر «تا دایره کامل شود» استاد اوجی را با پوزش از ایشان به نظر خوانندگان می رسانیم.
فریده برازجانی
منصور اوجی
تا دایره کامل شود
« به محمود معلم»
به دریافت کارمزد خویش می روند/ رفته اند
کارگران باغ انگوری
و تو
به تدارک انگورِ شرابِ خانگیت
تا نوش خوارش من باشم، من
به پسین های غمگینی
تا که نیوشای شعرهای من باشد
در آن فرصت های بکر؟
(در آن عصرها؟)
کاش
کارگرانِ باغ انگوری باشند، کاش
تا دایره کامل شود
پرویز خائفی
من و ...
تو به من گویی
تو مباش!
من به تو می گویم
تو مباش!
آن که می ماند
من و مائیم همین!
من و
فردائیم، همین!
علیرضا فرهومند- زنجان
کفش هایم کو؟
من از آسمان سوراخ شده می ترسم
- از بدر-
سکوت سردابیِ شب های شبزده بس است
- با سقف و بی صدا-
من مشق هایم را در تاریکی رج می زنم؛
تا پا برهنه می دوی بین خاطرات و خیال
قبول کن تاریکی سهم من است
وقتی تو، تکلیف خودت را روشن نمی کنی
دو شعر از سمیه حسینی احمدی
(1)
پاییز
برگهای تکیده، غروب شکسته در جام انگشتانت
بغضی پیر انتهای گلویم می خراشد
رؤیایی مچاله را روی تختخواب
با لبانی به طعم تو
تن های تلخ
و سکوتی که فریاد می کشد باور کن...
باورت کردم!
باورش کردم و حالا
چشمانم مانده به راه، برای او
که هرگز برنمی گردد
(2)
نگاهت را با همان خواستۀ کودکانه به خاطر دارم
وقتی که موهام دور صورتت دیوار می کشید
و طعم تو با خاطره ها پیر می شد
با خود می گفتم: کاش به جای خاطره ها تو می ماندی
بعد در باز می شد، تو می رفتی و خانه به آغوشم هجوم می آورد
امشب، کنار تاریکی در جاده های کور
چشم هام عصا می زند تا تو
فنجان، ساعت و کتاب
و من که کلافه ام از رفتنت.
