صفحه شعر دوشنبه 22 تیر ماه
چهار شعر کوتاه از شیرکو بیکه س
مترجم: بابک صحرانورد
تجلی
نخستین بار واژه را بخشیدم
به پاس عشقی که به خویشتنم دارم
پنجره ای از درون
در قلبم باز شد
برای دیگر بار واژه را بخشیدم
به پاس عشق سرزمین
این بار ده پنجره
در سرم باز شدند
آنگاه واژه را بخشیدم
به خاطر عشق جهان
بعد از آن
تمام آسمان
در شعرم تجلی کرد
نوشتن
قطره ای روشنایی
بر ظلمت یک معنا چکید
اندوهم شعله گرفت... کنارش
عشق
ترا نوشتم
راز
شاید که دیگر پس از این
قلمم را بسپارم به «باد»
او به جایم شعر بسراید
شاید که دیگر پس از این
تنها «باد»
نام و نشان:
برف و
باران و
شعلۀ
عشق تازه ام را بداند!
تو
صبح را در آغوش گرفتم
دست هایم خیابان نخستین تابش آفتاب شدند و
معبری برای چشمان تو
دهان کوه را بوسیدم
لبانم چشمه ای شدند و
زمزمه هایت از نو درخشیدند
سرم را به روی پای شب گذاشتم و
خواب هایم آیینۀ شعر شد و
زیبایی ترا در آن دیدند
عشق مرا به تو دیدند
سه شعراز پژمان کیماسی
1
شیهۀ پیر
بوی زخم می داد
و نفس های من که
هزار سال کفن پوسیده بود
وعده گاه طعم سکته نمی داد
-اگر-
پایان هر زندگی مثل قصه ها بود
2
چقدر بهانه است برای دلتنگی
آن جا که هرگز
لهجۀ آفتاب
بر سایه اثر ندارد
کاش پلنگ دل من هم
برای مردن قله ای داشت
3
بر پیشانی سنگ
خواب بابونه ها تعبیری ندارد
انگار هر پنجشنبه
در فالم
کسی بوی استعاره می دهد
فاصله گرفته ام
از همۀ عادت ها
که گریه مادرانمان را
ترانه می کرد
اردیبهشت که بیاید
سایه ام را بی چراغ
قربانی خواهم کرد
کوروش کیانی قلعه سردایی - ایذه
از کوچه گل مریم
از روی دستخط قشنگش که مانده بود
دیشب به احتمال قوی شعر خوانده بود
اسمش بهار بود ولی، موج انفجار
پروانه های روسری اش را پرانده بود
پرتاب ناگهانیِ خون رویِ صورتش
چندین گل شقایق کوچک نشانده بود
وقتی پلیس وارد این اتفاق شد
چیزی برای ثبتِِ جنایت نمانده بود
گفتند: مرد نیمۀ شب با دوچرخه اش
خود را به کوچۀ گل مریم رسانده بود
می خواست اعتراف بزرگی کند، ولی
زن، ماشه را دو ثانیه قبلش چکانده بود
سودابه امینی
...سخت است
گفتم که بازیگر مشو بازیگری سخت است
گفتی دکان داری کنم؟ بی مشتری؟ سخت است
در مذهب توفان مگر جز نوح باید بود؟
کشتی بساز از چوب اگر آهنگری سخت است
وقتی سلیمان با شیاطین ماجرا دارد
با ما نگهداری از این انگشتری سخت است
گفتم بر آتش می روم رنگی بزن در دل
گفتی که نارنجی زدم خاکستری سخت است
یک پرده بالاتر بخوان در گوشه های اشک
دیدی که بی آهنگ غم، خنیاگری سخت است
ترجیح می دادم تو را در قصه می دیدم
در واقعیت دیدن جادوگری سخت است
گفتی چه سهل و ممتنع مضمون دل بستی
با قصه های دل ولیکن شاعری سخت است
یک کوزه سرشار از عسل بر دوش می آمد
با تلخی ساقی و شیرین شکری؟ سخت است
طرح قدیم عشق را بر سکه ها می زد
با طرح نو طرز قدیم شاعری سخت است
گفتم دروغ تازه ای باور نکردی تو
گفتم که در دوران بد بی باوری سخت است
این جا نمی دانم چرا باران نمی آید؟
نوشیدن از سرچشمه های کوثری سخت است
افسانه پردازی نکردم با تو اما تو
گفتی که از آدم بگو جن و پری سخت است
گفتم که بنویسم تو را خون شد دل دفتر
گفتی برای این قلم بی جوهری سخت است
از تلخی دوران سخن گفتم فقط با تو
اما سخن گفتن از آن با دیگری سخت است
مضمون غم را می توان از خون دل بستن
با این تپیدن ها ولی نوآوری سخت است
شیرین نمی شد بود اگر، در کار لیلی باش
فرهاد را از بیستون یادآوری، سخت است
گفتم به دریا می رسی آرام و ساکت باش
شرح تبسم های آن دریاپری سخت است
دل بد مکن تا بگذریم از وحشت محشر
در وحشت محشر ز دل تا بگذری سخت است
دنیا پر است از صورت انسان بدان این را
بر سیرت شیطان چنین صورت گری سخت است
پوشیده می آید زمین در باور خورشید
در مکتب آیینه شرح کافری سخت است
ما با خداوندان کوچک زندگی کردیم
با این خداوندان کوچک سروری سخت است
از کودکی با ما سر نامهربانی داشت
نامادری را شیوه های مادری سخت است
